|
K H A T E R E H
|

سلام بر دور افتاده ترين جزيره ي اقيانوس غم
تو همان صدايي هستي که ناگاه در خوابم ميپيچي
تو همان برق نگاهي هستي که به درياي نگاهم مي پيوندي
تو همان ستاره اي هستي که بر زلف سياهم نشسته اي
و من همانم که هميشه به تو مي پيوندم
همانم که هميشه به تو ميرسم از تنهايي
به تو مي رسم از بي فردايي
به تو مي رسم از بي صدايي
و تو باز هم جمله اي را مي خواني تا من
به فردا
به صدا
به نور
به روشني
به حقيقت
و به هر انچه که مي خواهم ميرسم
و آن جمله بزرگترين است
آنگاه که مي گويي :
« دوستت دارم »
با شنيدنش بال مي گشايم و به سويت مي آيم
مي دانم که تو مرا نمي بيني و تنها صدايم را مي شنوي
آن هم از آنسوي سيم هاي سياهي که
خود نيز در سياهيشان گم شده اند
اما ...
اما فقط به خاطر تنها تويي ست که
با مژگان بلندم نگاهم را از هر نگاه ديگري
جز نگاه پاکت زنداني مي کنم ...
![]()
![]()
![]()
![]()