ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حَرفترین ِ واژه ها، سکوتِ محض ِ نازنین
تو لحظه ی سکوتِ من، صدای ِ فریادُ ببین
تو هِق هِقِ ترانه ای، که بی تو از تو خوندمِش
تمومِ قلبِ قصَّمُو، به دستِ تو شِکوندَمِش
عروجِ سبزِ هر نَفَس، پَر زَدن اَز پُشتِ قفس
رو لحظه ی عروجِ من، قدم بزن هَوَس هَوَس
کویر خشکُ بی علف، خیسترین چشمُ داره
بذار رو خُشکی ِ دلم، چشمِ تُو بارون بباره
شادترین شعرِ شَبم، سرودِ با تُو بودن ِ
امّا تموم عُمر ِ مَن، صرفِ غزل سُرودَن ِ
رازترین حرفای ِ دل، تو عُمق ِ چشمِ هر کَس ِ
تو چشمِ من یه بُغضیِه، که از غمِ تُو می رس ِ
بازترین پنجره ها، همیشه رو به ساحلِ
تو شعر ِ امشبم ولی، دریچه اسم ِ فاعِلِ
سردترین فصلِ زمین، وقتِ سکوتِ جنگلِ
تو فصلِ سردِ عاشقی، حضور ِ تُو یِه مشعلِ
رو آخرین پرده ی شب، نقشِ تُو نقِش ساغر ِ
تو جاده های بی سفر، گلایه حرفِ آخر ِ....
+
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت
11:19 PM توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.
|
زندگی زد،آدم رقصید
آدم رقصید،زندگی عرق کرد.
زندگی عرق کرد،آدم چایید.
آدم چایید،زندگی تب کرد.
زندگی تب کرد،آدم لرزید.
آدم لرزید،زندگی ترک برداشت.
زندگی ترک برداشت،هیچ کس درد آدم را نفهمید...
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت
11:32 PM توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.
|
تقدیم به کسی که فکر میکنم دلشو شکستم
تا حالا شده حس پرنده ای رو داشته باشی که زخمی شده و مجبوره که به ساحل پناه بیاره ، بعدش چند تا بچه شیطون هم پیدا بشه و نتونه از دستشون فرار کنه. اون موقع اگر تو جای اون پرنده بودی چیکار می کردی .
نه می تونی بال بزنی نه می تونی به اون بچه ها بگی کاری به کارت نداشته باشن.
تسلیم سرنوشتت می شی ؟
سکوت می کنی و خودت رو به مرگ می زنی ؟
یا نه با اینکه بالت زخمی هستش سعی می کنی بال بزنی ؟
نمی دونم اونموقع چیکار می کنی . فقط همین قدر میدونم بعضی وقتها مجبوری تسلیم سرنوشت بشی و این اجبار یکمی سخته. اینکه سرت رو بندازی پائین و بگی خوب شاید قسمت این بوده .
اما یه چیز دیگه رو هم خوب می دونم . اون پرنده یه خالقی داره که بهش می گن خدا .
فکر می کنم سختی تسیلم سرنوشت بودن رو با یادش بشه به فراموشی سپرد
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت
11:15 PM توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.
|
خداوند خیلی چیزها به ما داده . وقتی مشکلی داریم آن چیزهای راکه داریم فراموش می کنیم وفقط به ناراحتی ،
ونداشته هامون فکر می کنیم .حتی خودمان رافراموش می کنیم . بعضی وقتها عصبانی می شویم ،که چراباید
عزاب بکشیم ؟چراباید ناراحت باشیم آنقدر آن مشکل در نظرمان بزرگ جلوه می کند که تصور می کنیم تمام
عالم باما دشمن شده . آن وقت که ،افکار منفی هجوم می آورند ،و زندگی رابرای ما تیره و تارمی کنند . خیلی کمتر
دنبال راه حل هستیم . استادم می گفت وقتی درزندگی مان گره ای می افتد ما انسانها عوض آن که با حوصله گره را باز کنیم آنرا می کشیم ،درنتیجه گره محکمتر می شود .
دونم همه ما در وضعیت خوبی نیستیم ،نه خانواده نه اجتماع مارا درک نمی کنند. وقتی زمین می خوریم
کسی دست ما رانمی گیرد تادوباره بلند بشویم . ولی اگر کمی با خودمان خلوت کنیم وفکر کنیم که خداوند چه نیرویی را در درون ما قرار داده ( درد هم خودمانیم دوا هم ) پس عوض آن که منتظر باشیم کسی دست مارا بگیرد خودمان یاعل بگوییم و بلند شویم خودمان رابتکانیم و به راه همان ادامه بدهیم . همیشه به نداشته هامون فکر نکنیم کمی هم لطف کنیم وبه آنچراکه داریم فکر کنیم و خدارا شکر کنیم .
در کتابی خواندم تمام مشکلات غیر قابل حل را رها کنید و به خدا واگذار کنید همین رهایی و واگذاشتن به خدا باعث حل فوری آن می شود .وقتی ذهن انسان در گیر مسا ئل باشد خود این درگیری گره مشکلات را بدتر می کند .


+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت
11:13 PM توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.
|