|
K H A T E R E H
|
عشق فقط با عشق ورزیدن یافته می شود نه با واژه!
دو نوع احمق وجود دارد آنان که به خاطر تهدید از انجام کاری دست می کشد و آنان که گمان می کنند که می توانند به کاری دست بزنند, چون تهدید گرانه است.
زمان چیزی نیست که به یک منوال بگذرد , ماییم که سرعت گذر زمان را تعیین می کنیم .
قلب تو همان جایی است که گنجت نهفته است.
تهدید اگر پذیرفته نشود به هیچ جایی نمی رسد .
گناهی جزء فقدان عشق وجود ندارد.
از لحظه استفاده کن تا بعد پشیمان نشوی و بر جوانی از دست رفته ات مویه مکنی.
تنها راه یافت به راه صحیح , شناختن راه حل های نا درست است.
جایی که باید عاقل بود لازم نیست شجاع باشی.
بزرگ ترین گناه ممکن پشیمانی است.
کار تنها هنگامی کامل است که به مقصود رسیده باشی.
برای آموختن تنها یک روش وجود دارد ,عمل کردن.
روح جهان,بخشی از روح خداوند است.
خدا آن جاییست که به او اجازه ورود بدهند.
معنای زندگی ما همان چیزی است که می خواهیم باشد.
نور عشق ,ظلمت گناه را می پراکند.
وظایف روزانه هرگز انسان را از رفتن به راه رویاهایش باز نمی دارد.
آدم هرچه به رویاهایش نزدیک تر شود ,افسانه ی شخصی ,بیشتربه دلیل راستین زندگی اش تبدیل می شود .
در زندگی لحظاتی هست که در آن تنها راه ,از دست دادن اختیار است.
احساسات بخشی از دنیایی است که در آن هیچ زمان –مکان و مرزی نیست.
مرگ همراه دایمی ماست و اوست که به زندگی ما معنایی حقیقی می بخشد.
کلمات زیبا وقتی آدم رنج می برد ,هیچ معنایی ندارد.
افسانه ی شخصی چیزی ست که همواره آرزوی انجامش را داری.
شاید عشق یک روش نا شناخته ی جنگیدن است.
شیطان ار سه راه انسان را می آزماید:تهدید,وعده,حمله به نتطه ضعف او
انسان باید انتخاب کند,نیروی او در همین نهفته است قدرت انتخاب.
خدا بزرگ ترین هدایا را به فرزندان خود داده است ,قدرت انتخاب و تعیین کردار خویش
احساسات همواره باید آزاد باشد ,نباید با رنج گذشته درباره ی عشق آینده قضاوت کرد.
هر انسانی بر زمین گنجی دارد که انتظارش را می کشد.
هر کس قادر است آن چه را که می خواهد و لازم دارد را به دست آورد.
خطایی را دوبار مرتکب نشو,هرگز دلیل زندگی ات را از یاد نبر.
دل از سنگ باید که از درد عشق
ننالد، خدایا، دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
به لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود را فراموش کرد!
نمی دانم این چنگی سرنوشت
چه می خواهد از جان فرسوده ام؟
کجا می کشانندم این نغمه ها؟
که یکدم نخواهند آسوده ام
دل از این جهان برگرفتم، دریغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه زندگی
هنوزم در این سینه یک آرزوست
دلم کرده امشب هوای شراب
شرابی که از جان بر آرد خروش
شرابی که بینم در آن رقص مرگ
شرابی که هرگز نیایم بهوش
مگر وارهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ این چنگ را
همه زندگی نغمه ماتم است
نمی خواهم این ناخوش آهنگ را
به روزی می اندیشم که با تو باشم
جانم را به باد صبحگاهی می سپارم
با همه خداحافظی میکنم
چرا که تو در منی در تار و پودم
و موجی لطیف برخاسته از جان تو
تا عمق وجودم می دود
و راهی جاودانه پیش رویم گسترده میشود
و من پرواز میکنم به سوی تو
به تو می اندیشم به ارمغان صبح
به نامت
که عاشقانه بر زبان جاری میکنم
به تو می اندیشم ای عشق
تقدیم به تو عزیز...
