تبليغاتX
°¤¤--»Be yadat khaham mand«--¤¤° *.
K H A T E R E H
میدانم که نمیدانی...!

میدانم که نمیدانی...!

میدانی که خیلی دوستت دارم ، میدانم که نمیدانی بیش از عشق بر تو عاشقم....

میدانی که بدون تو زندگی برایم پوچ است ، میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر زندگی

وجود ندارد....میدانی که بدون تو عاشقی برایم عذاب است ،
 
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی  نیست برای عاشق شدن....

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب می شود ،

میدانم که نمیدانی بدون تو دیگر لحظه ای باقی نیست برای ادامه زندگی...

میدانی که همه فکر و زندگی من تو شده ای و تمام لحظه ها نام تو را در قلبم زمزمه

میکنم ، میدانم که نمیدانی از زندگی برایم عزیزتری ، زندگی در مقابل تو برایم کم

است تو دنیای من شده ای عزیزم...

می دانی که تو لایق این قلب عاشق منی ، میدانم که نمیدانی تو لایق تر از آن

هستی که تصور میکنی!میدانی که بدون تو من تنهای تنهایم ،
 
میدانم که نمیدانی آن زمان تنها تر  از من دیگر تنهایی نیست!

می دانی که خیلی بیقرارم و انتظار میکشم که به تو برسم و تو را در آغوش خود

بگیرم,  میدانم که نمیدانی از این انتظار دیگر خسته و دلشکسته شده ام...

می دانی که از این دوری و فاصله در بیشتر لحظه ها چشمانم خیس است ، میدانم

که نمیدانی دیگر در اعماق چشمانم اشکی نیست!

میدانی که آرزو دارم دستانت را بگیرم ، تو را در آغوش خود بفشارم ، بر لبانت بوسه

بزنم و به تنها آرزویم که رسیدن به تو می باشد برسم اما میدانم که نمیدانی تو همان

آرزوی منی!نمیدانی که بعد از تو به آن دنیا سفر خواهم کرد ،

می دانم و میدانم بعد از تو دیگر حتی مجالی برای نفس کشیدن نخواهد بود....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 11:1 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

شب نبايد تو دلت خونه کنه!

زنده موندن به خاطر عشق٬نفس کشيدن به اميد روزنه ای کوچيک تو چشم های زندگی...خوب گوش کن الان می تونی صدای نفس هات رو بشنوی...اين شد نفس کشيدن اما زورکی نه!!! نفس کشيدن به اختيار خودت...می تونی رگ دستت رو بزنی تا ديگه نفس نکشی...به همين راحتی٬ولی اين کار رو نمی کنی...چون هنوز در اعماق وجودت يه نقطه روشن هست...چيزی که تو رو به نفس کشيدن تشويق می کنه...پس تو زنده ای٬به خاطر عشق يا تنفر يا انتقام...مهم اينه که تو زنده ای٬به دليل زياد فکر نکن...فکر کردم...نفهميدم...فکر نکن می فهمی...هر جور راحتی!

هميشه وقتی خيلی ناراحتم يه چيزی بهم ميگه ادامه بده...تيک تاک ساعت بهم ميگه زندگی در حال گذره و صدای نفس هام يادم می اندازه که هنوز زنده ام و حق زندگی دارم.

حالا شما ميگيد اسم اون اميده...ما هم ميگيم به روی چشم...دم اميد گرم!

الان هم هی گوشه اتاق نشين زل نزن به من و هی نگو منتظر تولد دوباره ام...که چی؟؟؟ از اين اولی به درستی استفاده کن تا به بعدی برسی...حاشو ببر...بخند...برقص...گريه کن....داد بزن....لازم شد بکش...اما نشين!!!

اين جوری به تولد دوباره نميرسی...مطمئن باش...مثل آدم بزرگ ها دارم نصيحت می کنم...پس فقط يه جمله کوچيک : شـــــــــــب نــــــــــــــــــبايد تـــــــــــــــو دلــــــــــــــت خـــــــــــــــونه کـــــــــنه!!!

                                                      

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 10:59 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

آرام آرام دلم را برایت سرودم!
 
وقتی که ماه فقط افسانه ای آن بالا ها بود!
 
قاصدک می خندید!
 
حیف که عجله داشت
 
تا به بالاتر برسد !
 
شعرم که تمام شد
 
جز جای خالیت
 
عکس ماه هم در آب بود
 
که نزدیک می نمود! ...
 
 
**
به دور و بر اتاق نگاه میکنم
 
چقدر کار خط نخورده!...
 
و چقدر موضوع برای اندیشیدن!...
 
و چقدر هوای پاک برای تنفس!...
 
همه را شلوغی این ذهن از من گرفته است!..
 
گاهی فکر می کنم اگر لحظه ایی بیشتر فرصت داشتم
 
شاید می توانستم لبخندی نثارت بکنم
 
که تا سال ها بدرخشد !
 
چقدر کار خط نخورده !...
 
چقدر موضوع برای فکر کردن !...
 
 
**
 
می روم!...
 
می آیم!..
 
روزنامه می خوانم و با همه کس غیراز خود به سخن می روم
 
و خسته نمی شوم! ...
 
نمی دانم آخرین بار کی بود که خودم بودم و خودم!
 
آخرین بار که ماه آمد پایین , نیمی از کودکی من را برد! ...
 
و من از آن موقع تا به حال
 
تنها شدم ! بدجوری هم تنها!...
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 10:57 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

یکی را دوست میدارم

یکی را دوست میدارم

آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …

او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است…

او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است…

یکی را دوست میدارم …آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است …

قلبم او را دوست میدارد و من  هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم…

یکی را دوست میدارم ، همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با

خود به دشت دوستی ها  برد…او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش
 
مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد…

یکی را دوست میدارم ، همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم

زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد …

یکی را دوست میدارم ، همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من

آموخت…اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم …

او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم

می باشد…آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود…

آری ، تو برایم مانند همان آسمانی…یکی را دوست میدارم ،
 
او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است…پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ،

بمان و تسلیم  احساسات  پاک من باش…می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم....

می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است .....

ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای ستاره

درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من  و در پایان ای همدم زندگی من

،با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را دوست میدارم… فقط تو را…!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 10:55 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

agar mikhai baraye 1 ro0z khosh bashi ,,, ba yeki gharar bezar............ agar mikhai baraye 1 hafte khosh bashi ,,, ba yeki do0st sho............ agar mikhai baraye 1 sal khosh bashi ,,, ezdevaj kon ................ agar mikhai baraye 1 omr khosh bashi ba kasi mesle man ashna
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 10:53 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي .
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .


پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .


پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است .
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .


آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 10:39 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

ای دوست :

هر گاه پرواز ماهیان را دیدی

                                             شعله ور شدن یخ را دیدی

و هر گاه توانستی بر آتش بوسه بزنی

                         آن گاه بدان که فراموشت کردم................

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 3:24 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

زندگی زیبا و دل نشین است ‘ به دل نشینی یک لبخند

زندگی کوتاه و زود گذر است به کوتاهی یک آه

ای محبت دل انگیزی هنگام طلوع ‘چه غم انگیزی هنگام غروب!!

بدرخش و خاموش نشو که چشمانم طاقت خاموشیت را ندارد.......

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 3:22 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

 

امان از آشنایی

                        افسوس از جدایی

                                                    لعنت بر تنهایی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 3:21 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

دوستت دارم ولی هرگز گل سرخی را به تو نخواهم داد .

می پرستمت ولی هرگز نمی توانم شریک زندگیت شوم.

دیوانه ات هستم ولی افسوس که برای رسیدن به تو نمی خواهم اشک هایم جاری شود.

عاشقت هستم ولی هرگز واپسین لحظات زندگی به کسی نخواهم گفت که:

دوستت دارم و همیشه به یادت هستم..........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 3:20 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  |