|
K H A T E R E H
|
| میدانم که نمیدانی...! | |
|
میدانم که نمیدانی...! |
زنده موندن به خاطر عشق٬نفس کشيدن به اميد روزنه ای کوچيک تو چشم های زندگی...خوب گوش کن الان می تونی صدای نفس هات رو بشنوی...اين شد نفس کشيدن اما زورکی نه!!! نفس کشيدن به اختيار خودت...می تونی رگ دستت رو بزنی تا ديگه نفس نکشی...به همين راحتی٬ولی اين کار رو نمی کنی...چون هنوز در اعماق وجودت يه نقطه روشن هست...چيزی که تو رو به نفس کشيدن تشويق می کنه...پس تو زنده ای٬به خاطر عشق يا تنفر يا انتقام...مهم اينه که تو زنده ای٬به دليل زياد فکر نکن...فکر کردم...نفهميدم...فکر نکن می فهمی...هر جور راحتی!
هميشه وقتی خيلی ناراحتم يه چيزی بهم ميگه ادامه بده...تيک تاک ساعت بهم ميگه زندگی در حال گذره و صدای نفس هام يادم می اندازه که هنوز زنده ام و حق زندگی دارم.
حالا شما ميگيد اسم اون اميده...ما هم ميگيم به روی چشم...دم اميد گرم!
الان هم هی گوشه اتاق نشين زل نزن به من و هی نگو منتظر تولد دوباره ام...که چی؟؟؟ از اين اولی به درستی استفاده کن تا به بعدی برسی...حاشو ببر...بخند...برقص...گريه کن....داد بزن....لازم شد بکش...اما نشين!!!
اين جوری به تولد دوباره نميرسی...مطمئن باش...مثل آدم بزرگ ها دارم نصيحت می کنم...پس فقط يه جمله کوچيک : شـــــــــــب نــــــــــــــــــبايد تـــــــــــــــو دلــــــــــــــت خـــــــــــــــونه کـــــــــنه!!!

| یکی را دوست میدارم | |
|
یکی را دوست میدارم |
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي .
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است .
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست

ای دوست :
هر گاه پرواز ماهیان را دیدی
شعله ور شدن یخ را دیدی
و هر گاه توانستی بر آتش بوسه بزنی
آن گاه بدان که فراموشت کردم................![]()
![]()
زندگی زیبا و دل نشین است ‘ به دل نشینی یک لبخند ![]()
زندگی کوتاه و زود گذر است به کوتاهی یک آه![]()
ای محبت دل انگیزی هنگام طلوع ‘چه غم انگیزی هنگام غروب!!![]()
بدرخش و خاموش نشو که چشمانم طاقت خاموشیت را ندارد.......![]()
امان از آشنایی
افسوس از جدایی
لعنت بر تنهایی
دوستت دارم ولی هرگز گل سرخی را به تو نخواهم داد .
می پرستمت ولی هرگز نمی توانم شریک زندگیت شوم.
دیوانه ات هستم ولی افسوس که برای رسیدن به تو نمی خواهم اشک هایم جاری شود.
عاشقت هستم ولی هرگز واپسین لحظات زندگی به کسی نخواهم گفت که:
دوستت دارم و همیشه به یادت هستم..........![]()
![]()
![]()
![]()