تبليغاتX
°¤¤--»Be yadat khaham mand«--¤¤° *.
K H A T E R E H
دلم خیلی گرفته...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 11:28 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

مرز گمشده

ریشه روشنی پوسید و فرو ریخت
و صدا در جاده بی طرح فضا می رفت
 از مرزی گذشته بود
 در پی مرز گمشده می گشت
کوهی سنگین نگاهش را برید
صدا از خود تهی شد
 و به دامن کوه آویخت
پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده
و کوه از خوابی سنگین پر بود
 خوابش طرحی رها شده داشت
صدا زمزمه بیگانگی را بویید
 برگشت
فضا را از خود گذرداد
و در کرانه نادیدنی شب بر زمین افتاد
 کوه از خوابی سنگین پر بود
دیری گذشت
خوابش بخار شد
 طنین گمشده ای به رگهایش وزید
 پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده
 سوزش تلخی به تار و پودش ریخت
خواب خطکارش را نفرین فرستاد
و نگاهش را روانه کرد
انتظاری نوسان داشت
 نگاهی در راه مانده بود
 و صدایی در تنهایی می گریست

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 9:17 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

سلام:

ممنونم از اینگه به یادم هستین!اما الان نمی تونم به روز کنم.

بای.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 5:5 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

آه کی داره منو می گیره؟

دعا کنید واسم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:9 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

سلام بروبکس بی معرفت....

می آم بازم با آپای جدید....

راستی کی می آد وبلاگ گروهی بزنیم؟خبر بدید.!

فعلا...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 11:55 AM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

دايره بالاخره فهميد
دايره با تمام حماقتش بالاخره فهميد
فهميد که مثلث با آن گوشه های تيز دردناک
مثلث با آن اضلاع ابله ناموزون
مثلث با آن مساحت ناقص...
مثلث با تمام وقاحتش...
نمی تواند...
 نمی تواند قطعه ی گم شده ی او باشد
افسوس که دير فهميد!!

 

 

 

 

 

زندگی زندان اجبارها

  • ! در ۱۶ سالگی آموختم که مادران از همه بهتر ميدانند و گاهی اوقات پدران هم از همه بهتر می دانند.
  • در ۲۰ سالگی ياد گرفتم که کار خلاف فايده ای ندارد حتی اگر با مهارت انجام شود.
  • در ۲۵ سالگی دانستم که يک کودک نوزاد مادر را از داشتن يک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يک شب هشت ساعته محروم می کند.
  • در ۳۰ سالگی پی بردم که قدرت ٫ جاذبه مرد است و جاذبه ٫ قدرت زن.
  • در ۳۵ سالگی متوجه شدم که آينده چيزی نيست که انسان به ارث ببرد بلکه چيزی است که خود می سازد.
  • در ۴۰ سالگی آموختم که رمز خوشبخت زيستن در آن نيست که کاری را که دوست داريم انجام دهيم٫ بلکه در اين است که کاری را که انجام می دهيم دوست داشته باشيم.
  • در ۴۵ سالگی يادگرفتم که ۱۰ درصد از زندگی چيزهايی است که برای انسان اتفاق می افتد و ۹۰ درصد آن است که چگونه به آن واکنش نشان می دهد.
  • در ۵۰ سالگی دانستم که سگ بهترين دوست انسان است و اصول اعتقادی او بدترين دشمن وی می باشد.
  • در ۵۵ سالگی پی بردم که تصميمات کوچک را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.
  • در ۶۰ سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ايثار کرد ٫ اما هرگز بدون ايثار کردن نمی توان عشق داشت.
  • در ۶۵ سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز بايد بعد از خوردن آن چه لازم است ٫ آن چه را نيز که ميل دارد بخورد.
  • در ۷۰ سالگی ياد گرفتم که زندگی مسئله در اختيار داشتن کارت های خوب نيست بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است.
  • در ۷۵ سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است به رشد و تکامل خود ادامه می دهد ٫ به محض آنکه گمان کرد که رسيده شده ٫ دچار آفت می شود.

در ۸۰ سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار داشتن بزرگترين لذت جهان است

 

 

 

زندگي چيست اگر خنده است چرا گريه مي کنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده مي کنيم ؟اگر مرگ است چرا زندگي مي کنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم؟اگر عشق است چرا به آن نمي رسيم؟اگه عشق نيست چرا عاشقي

 

دنيا دو روز است يک روز با تو يک روز بر عليه تو ........... روزي که با تو ست مغرور نشو .... روزي که بر عليه توست ما يوس نشو

 

 

من یه آپ باهال واسه تولدم و عید دارم....

۲۸اسفند...

 

Red Roses Posters by Cappello 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 9:1 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

I don't knowواسه اولین بار کم آوردم...

می خوام کم آوردنمو تو همه جا بگم...peace sign

نمی خوام این روزو از یاد ببرم...dancing

 

starstarstarstarstarstarstarstarstar

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 10:47 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

بمیرم واسه سیا!

آخی! بچه ها اومده گریه زاری می کنه می گه من می خوام برم کلاس ولی پول ندارم!

این شمار حسابشه!52005   بانکه ملی!

منم براش پول می ریزم!اینم وبلاگشه!

 http://www.asprin.coo.ir/

بای

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 10:47 AM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

 

ولنتاین

در سده سوم میلادی که مطابق می‌شود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن می‌کندلودیوس به قدری بی‌رحم وفرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می‌کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار می‌شود و دستور می‌دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شود سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام می‌شود... بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می‌دانند و از آن زمان نهاد و نمادی می‌شود برای عشق

 

·´¯`·´¯`·­·´¯`·´¯`··´¯`·´¯`··´¯`·´¯`··´¯`·´¯`··´¯`·´¯`·

عشق را در سکوت زمزمه کردیم.نگاه هایمان در هم آمیخت و قلب هایمان

گره خورد ، گره ای جدا نشدنی. سکوت ادامه پیدا کرد و عشق ریشه گرفت

نگفتی و نگفتم!

گذشت و گذشت . زمان زیادی که در سکوتی توام با عشق گذشت.

نگفتی و نگفتم!

قلبم سر شار از تمنا بود و قلبت سر شار از نیاز ... دستهایمان دور از هم

چیزی کم داشت ، اما چیزی که زیاد بود سکوت مرگبار عشقمان بود.

باز هم نگفتی و نگفتم!

و امروز که من در صفحه قلبم نوشتم

ـ از میان کسی که دوستش داری و کسی که دوستت دارد آن که دوستت

دارد انتخاب کن عشق راپذیرا باش گدایی نکن! ـ

به سراغم آمده ای ، گفتی اما هرگز نخواهم گفت. خود را به دیگری می

سپارم آن که دوستم دارد و از اول گفت

 

·´¯`·´¯`·­·´¯`·´¯`··´¯`·´¯`··´¯`·´¯`··´¯`·´¯`··´¯`·´¯`·

دوست دارم اعتراف کنم که
من از سه "ت" : تملق و ترس و تولن
همواره بدور
و به جای این سه "ت" سه "ص" : صداقت و صمیمیت و صراحت
را در زندگیم برگزیده ام
وامیدوارم بر همین بمانم
و بر همین بمیرم

 

·´¯`·´¯`·­·´¯`·´¯`··´¯`·´¯`··´¯`·´¯`··´¯`·´¯`··´¯`·´¯`·

 

روي دروازه قلبم نوشتم
ورود ممنوع
دل پريشان آمد. گفتم بخوانش. خواند و باز گشت
اميد مضطرب آمد. گفتم بخوانش. خواند و بازگشت
آرزو با دلهره آمد. گفتم بخوانش. خواند و بازگشت
عشق خنده کنان آمد. گفتم خوانديش. گفت: من سواد ندارم

 

·´¯`·´¯`·­·´¯`·´¯`··´¯`·´¯`··´¯`·´¯`··´¯`·´¯`··´¯`·´¯`·

عشق چیست؟ * عشق بهترین و پاک ترین است.عشق تنها چیز پاک در این دنیاست. * ما در اسارت جامعه گرفتاریم و عشق به حاشیه رانده شده است. * عشق واقعی یا کذاب بی معنی ست.عشق,عشق است. * همه ی ما عشق را تجربه کرده ایم. * هیچ تعریفی از عشق کامل نیست,چون عشق همه چیز است,عشق بهترین و پاک ترین است. *در روابط انسانی,سکس, وسیله ی عشق برای ایجاد پیوند بین انسان هاست.سکس وسیله ای بیش نیست! هدف,پیوند است. * جامعه می گوید مستقل و تنها باش ولی در خدمت من.عشق می گوید در خدمت خود باش ولی آزاد و عاشق. * باور جدایی می آفریند.عشق,یگانگی. * تمام تلاش های جامعه در جهت حکومت بر ما و محو عشق به عنوان نیروی رقیب است

 

·´¯`·´¯`·­·´¯`·´¯`··´¯`·´¯`··´¯`·´¯`··´¯`·´¯`··´¯`·´¯`·

 

اگر سلطنت بلد نباشم .سلطنت نمیکنم...اگر زندگی بلد نباشم زندگی نمی کنم ...اما اگه دوست داشتن رو بلد نباشم به خاطر تو یاد میگیرم

 

 

اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است

 

اسمان را قسمت کردند:.....تکه اي براي برکه.....تکه اي براي رود....تکه اي براي دريا.....دلم را قسمت کردند:..........تکه اي براي تو....تکه اي براي تو......تکه اي براي تو

 

به خورشيد گفتم گرمي ات را به من بده تا به توهديه بدهم، گفت: دستانش گرمي مرا دارند. به آسمان گفتم : پاکي ات را به من بده، گفت: چشمانش پاکي مرا دارند. از دشت، سبزي زندگي اش را خواستم، گفت : زندگيش سبز تر از اوست. از دريا بزرگي و آرامشش را خواستم، گفت : قلبش به اندازه اقيانوس است و آرامشش نيز... از ماه تابندگي صورتش را خواستم، گفت: وقتي نگاهش مي کنم خجل مي شوم. به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزي زندگي ات، بزرگي و آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ نیستم...

 

رنج بزرگ يك انسان اين است كه عظمت او و شخصيت او در قالب فكرهاي كوتاه در برابر نگاههاي پست و پليد و احساس او در روحهاي بسيار آلوده و اندك و تنگ قرار گيرد انسانيت حدو مرزي نمي‌شناسد ... قبل از آنكه داري هويت زن يا مرد بودن باشيم انسانيم و تكليف آدميت از جنسيت بالاتر است همديگر را با اين نام بشناسيم، كه مقام بالاتري داريم .....

زندگي يك لبخند يك احساس در نگاهي روشن از فراسوي افق، تا كه آينه‌هاست زندگي با صداقت با شوق با تپشهاي دو نبض عاشق همدل و همراه است زندگي بركه‌اي از شاديهاست كه چنان معني زيباي شفق بي‌همتاست و در اين بركه نور، ماهي قرمز عشق با سرشت باران، هم بازي، هم پيمانست.

 

چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوست دارم...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:4 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

سلام:

خوبید؟

بابا من بیکار نیستم که هر روز بشینم آپ کنم!

گرچه تو مدت ۲هفته ۱۵تا نظر بیشتر نداشتم ولی تو این هفته آپ می کنم!

راستی قالبم قشنگه؟؟

نظر بدید!

فعلا.....تا فردا یا پس فردا ....واسه ولنتاین یه آپه توپ دارم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 12:8 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

                                 

      

هُرم سوزان كوير، بر خستگي كاروانيان نيشتر مي زند و بدن هاي خسته آن ها را مي آزارد. خورشيد غروب دوم محرم، آرام خود را در تنگناي افق جاي مي دهد. كاروان بر سينه تفتيده بيابان توقف مي كند. صدايي مي پرسد: اين جا كجاست؟ پاسخ مي آيد: اين جا كربلاست! آري، حسين (ع) به كربلا مي رسد و دل كوير را در تب و تاب مي اندازد. آسمان نيز، چهره در هم كشيده است. زمين بغض خود را فرو مي خورد. فرات بي صدا اشك مي ريزد و خارها خود را به دست نسيم گرم سرنوشت داده اند.
 
شهادت امام حسین و یارانش بر همه ی مسلمانان تسلیت باد...

                                                                                                       

 

 

 التماس دعا

پیروز باشید

بیتا

                              
                                      
 
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 10:48 AM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

 

 

سلام دوستان گلم....بازم آپ جدید کردم...خوش باشید...

                                                        

                                                                              به نام آنکه اشک را آفرید...

باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد آري ... من ... با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم ! نازنينم ! غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده كوركورانه زيستن را خوب آموختم ! توان نوشتن ندارم واژه هايم گرد و غبار گرفته من ! باور كن كه باورت كردم ... باور كن كه بي تو بي باور شده ام ! من ! زندگيم را تمام كردم حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد ! حس مي كنم ... هواي اينجا سرد و سنگين است نازنينم ! ديگر نگو خداحافظ ! اگر مي روي بدون وداع برو ... گله اي نيست ! ببين ! نقاشي عشق مي كشم و گم شدن در نگاه تو كه آرامش مي دهد نبض سكوت حرفي براي گفتن دارد ! ببين ! دستانم را ببين چشمان ترم را ببين ببين سكوتم چه حرفهايي را تحمل مي كند ! به خاطر تو ... نامت را هر روز زمزمه مي كنم مبادا يادم رود كه روزي ... زماني ... عاشقت بودم ! آري ... عاشق خيال نكن ديوانه شدم ... اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم ! نازنينم ! ما محكوميم... محكوم به زندگي ! و شايد محكوم به مرگ... سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم رفته ای اینک اما باز برمی گردی؟ چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد...

                                                        

                                                                       

شاید بشه گفت جدایی, حسرت دل آدمهاست
درد عشق, غم غربته, این چیزیه که دل آدمهارو می سوزونه
بر
خلاف همه که می گن عشق:
دوست داش
تن,رسیدن,وصل شدن و... است
من می گم عشق:
نفرت,دورشدن,بریدنه
حتماً می گی چرا؟
نفرت چون بعداینکه عشق
رو می فهمی از خودت متنفر می شی
که چرا
دیر فهمیدی
نرسیدن به
خاطر اینکه عشق یه راهیه که هرچی می ری نمی رسی
یعنی پایانی نداره و بی نهایته

بریدن واسه اینکه اگه کسی بخواد عشق رو بفهمه باید از خودش ببره
ولی بدون عشق نفس کشیدن هم دشواره

 

                                                                    

                                                                 

باشد اشکهایم تا دور دست ها جاری شوند.تا عشقم هرگز نداند روزی برای او گریسته ام.باشد که اشکهایم تا دور دست ها بروند.سپس همه چیز را فراموش کنم رویاهایم را از یاد می برم.رویاهایی که مال من بودند رویاهایی که نمی شناختم.

 

در زندگی حقیقت عشق باید باشد.حتی اگر پاسخ آنی نداشته باشد .

 

کسی که خردمند است به این خاطر است که عشق می ورزد و کسی که احمق است تنها به این خاطر احمق است که فکر می کند می تواند عشق را بفهمد.

 

حقیقت همان جا هست که ایمان هست.

 

 

می دانم که عشق و سد مثل هم اند اگر گذاری ترک کوچکی ایجاد که فقط باریکه ای از آن بگذرد اندک اندک تمام دیوارها فرو میریزد و لحظه ای می رسد که در آن هیچ کس نمی تواند جلو جریان آب را بگیرد.

 

اگر دیوارها فرو بریزند عشق همه چیز را در اختیار می گیرد.دیگر برایش مهم نیست که ممکن چیست و نا ممکن چیست.برایش مهم نیست که می توانیم یا نمی توانیم معشوقمان را در کنار خود داشته باشیم یا نداشته باشیم.

 

عشق یعنی اختیار از کف دادن.

 

انتظار درد آور است.فراموشی درد اور است اما بی تصمیمی از هر رنجی بد تر است.

 

 

عشق مرا درک کن زیرا او تنها چیزی است که به راستی مال من است.تنها چیزی که می توانم با خودم به زندگی دیگری ببرم.کاری کن که شهامت و پاکی اش را حفظ کند.بتواند با وجود تمام مغاک ها و دام ها زنده بماند.

 

عشق یعنی با دیگری یگانه شدن.

 

 

بزرگترين دروغ دنيا چيست؟ اين است كه ما در لحظه اي خاص تسلط بر آنچه برايمان پيش مي آيد را از دست مي دهيم و سرنوشت بر زندگيمان مسلط مي شود. اين بزرگترين دروغ دنياست.

 

اشخاص هميشه گناه را به گردن شرايط مي اندازند. من به شرايط معتقد نيستم. مردان موفق شرايط را جستجو مي كنند و اگر نيابند آن را ايجاد مي كنند.

 

دنيا را بد ساخته اند ... کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ... کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ... اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ... به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ... و اين رنج است ...

 

                                                                     

 

 

شاید شبی بازگردم
تنها برای

 سکوت گنگ قناری ها
شاید لحظه ای دوباره بازگردم
تنها برای آن لحظه که جان دادی
من تمام سوی دلها را می گشایم در این زندان تنگ
من سکوت را با سنگی خورد خواهم کرد
تنها برای آن لحظه که سخن نگفتی
من شرابی خواهم آورد با رنگ صدا
که سکوت را در خود حل کند...

                                                                   

 

      

                                                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 1:44 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

از وقتی رفتم تو وبسایته آنتی بوی ها!

بی احساس شدم!ببخشد از بابته دیوونه بازیام...

فقط نشستم دارم می خندم بابته اینکه دخترا چه قدر گلن ....

پسرام گاگولن...

گاگول+گل=گالخول

تغییرات داده شده به خاطر ملینا بود...

.

.

.

.

ببخشد ...

موفق باشید...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 10:36 AM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

سلام دوباره...

این سلام فرق داره!

خیلی هم فرق داره!

واقعا دلم گرفته...

آخ....

آخ....

آخ....

واقعا از زندگیم خسته شدم!دوست دارم بمیرم...

بمیرم...

زندگی تکراری...

حرفای تکراری...

آدمای تکراری...

دوست دارم بمریم...

ولی همیشه می گن شهامت تو زندگی کردنه...نه تو مردن...

ولی منم دیگه شهامت ندارم!

شهامتم رو از دست دادم...اصلا شهامت نداشتم...

اگه بمیرم خیلی خوشحال می شم...چون چیزی واسه از دست دادن ندارم دیگه...

هیچی...

من از همه بدم می آد...

از خودمم بدم می آد...

از درسام...

از زبان انگلیسی هم که عاشقش بودم بدم می آد...

از گل رز ...

من حتی از چشای سبزم که خیلی دوسشون داشتم هم بدم می آد...

...

واقعا چرا ماها ای ن جوری می شیم؟ همه چیز رو می بازیم؟ آخه چرا؟

چرا دوستامون بی معرفت در می آن؟

چرا دیگه عاشق کمه؟

چرا؟

چرا....؟

من واقعا موندنم بی فایدست...

من بی ارزشم...

من واقعا بی ارزشم...

من واقعا واقعا بی ارزشم...!

من خسته شدم...

من از این به بعد زیاد از این چرات و پرت ها می نویسم...!

ببخشید....

من یه آدمه روانی هستم...

دیوونه

احمق

خل

عاشق

و هر چی که دوست دارید به من نسبت بدید....

می خوام اون دنیا...

خدایا منو با خودت ببر به شهر آرزوهات...

من می دونم که مرگ پایان زندگیم نیست...

من دستای گرمی رو می خوام که منو تو همه جا یاری کنه....ولی اون دستارو پیدا نمی کنم...

 

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم  ....

 

 

حالام خدافظ...شاید دیگه آپ نکنم....حلال کنید...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این عکسم خودم درست کردم 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 6:18 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

                                                                                

 

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ........ بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ...... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست ..... او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ...... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست ...... در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است....... بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي ...... مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است ...... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست...... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است......  غزل هجرت من را همه جا بنويسيد ...... روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است.....

 

اگر تنها ترين تنها شوم ، باز هم خدا هست....
دو چيز را فراموش نكن : ياد خدا و ياد مرگ
...
دو چيز را فراموش كن : بدي ديگران در حق تو و خوبي تو در حق ديگران
....
چهار چيز را نگه دار : گرسنگيت را سر سفره ديگران، زبانت را در جمع، دلت را سر نماز و چشمت را در خانه دوست
....
هر گاه فکر کردي گناه کسي آنقدر بزرگ است که نمي تواني او را ببخشي
..... بدان که آن از کوچکي روح توست نه از بزرگي گناه او....

 

رنگين کمان پاداش کساني است که تا آخرين قطره زير باران بمانند....

 

خوشبخت ترين پسر كسيست كه اولين عشق يه دختر باشد و خوش بخت ترين دختر كسيست كه اخرين عشق يك پسر باشه....

 

 

کاش رسم دوستي را...

... کاش رسم دوستي

 را ساده تر ...

 مهربانتر ...

 آسماني تر کنيم. ...

 کاش در نقاشي ديدارمان ...

شوق را ارغواني تر کنيم ...

ما همه روزي از اينجا مي رويم ...

 کاش اين پرواز را باور کنيم...

 

نگو می ترسم

نگو می ترسم . دست به کاری بزن که از آن می ترسی. شجاعت آن نیست که هرگز نترسی. شجاعت آن است که با وجود ترسهایت اقدام کنی . آنهایی که ماسک به چهره دارند و چیزی را وانمود می کنند که نیستند ، بازندگان هراسان زندگی اند. آری انسان زیستن و انسان ماندن به راه رفتن بر روی طناب می ماند. در حالت تعادل آرامش و سکوتی عظیم تو را فرا میگیرد. آرامشی که پیش از آن هرگز تجربه نکرده ای. در میانه و در حالت تعادل است که دروازه دلت گشوده می شود. قدرت در لطافت است ، نه در سفتی و سختی . اشیاء سفت و سخت بسیار آسیب پذیرند. خداوند انسان را به منزل نمی رساند ، بلکه او را به صراط هدایت می کند. صراط یعنی راه ، راهی که از تو تا به هستی مطلق کشیده شده است...

 

 

 

بر تن نمناك كوچه خش خش پايت شنيدم **** خسته و رنجور خود را زير پايت كشيدم **** اين دل پائيزيم را زير پايت نديدي؟**** آه از عشقت كشيدم جز جفا از تو نديديم...

 

 

 

سه پرنده

پرنده اولی ، پرواز را دوست نداشت...

پرنده دومی، آشیانه را دوست داشت...

پرنده سومی، پریدن را دوست داشت
...


پرنده اولی پرواز کرد...

می گویند به سرزمین خوشبختی رفته
...

پرنده دومی با همه وجودش عشق ورزید...

می گویند هیچ وقت به سرزمین خوشبختی نرفت...

پرنده سومی رفـــــت...

می گویند برای همیشه پرواز کرد...

ولی به کجا...

 

  
دوست داشتن خود، شروع یک رابطه ی عاشقانه برای همه ی عمر است
یک بار بیشتر زندگی نمی کنی، اما اگر همین یک بار را به درستی زندگی کنی، کافی است
...

 

 

عیدتون هم مبارک... 

 

 

خوب من به خاطره سارا آپیدم!چون خیلی دوسش دارم!(معکوس بود)

بدون شوخی!به خاطر سارا آپیدم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 11:55 AM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

سلام:

امتحانام شروع شده!

L o v b e a t s   بله این منم!(بلا نسبت!)L o v b e a t s

 

سر درد گرفتم!سرمام خوردم!

فعلا....

پیروز باشید....

بیتا

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 6:45 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

مبارک.......

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 6:41 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

شب یلدا مبارک....

شادی هاتون به بلندیه یلدا

 

بیتا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 12:44 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

نظر بدید!

.

.

.

.

.

بیوگرافیمو بگم!

.

.

.

.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 12:55 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  | 

شكايت نمي كنم ، اما ايا واقعا نشد كه درگذر همين هميشه بي شكيب ، دمي دلواپس تنهايي دستهاي من شوي؟ نه به اندازه تكرار ديدار و همصدايي نفسهامان ! به اندازه زنگي ..... واقعا نشد؟؟؟؟

 

"به نام اون خدائی که ..."
منم ، دلتنگ دلتنگم ،
منم ، یک شعر بیرنگم ،
منم ، دل رفته از چنگم ،
منم ، یک دل که از سنگم ،
منم ، آواز طولانی ،
منم ، شبهای بارانی ،
منم ، انسانیم فانی ،
                        خداوندا تو میدانی ...
منم ، در متن یک دردم ،
منم ، برگم ، ولی زردم ،
منم ، هستم ، ولی سردم ،
منم ، مُرده م ، منم مُرده م ،
منم ، یک بغض پر باران ،
منم ، غمهای بی سامان ،
منم ، هستم دراین زندان ،
منم ، زخمهای بی درمان ،
منم ، دارم تب و تابی ،
ز تنهائی ، ز بیتابی ،
منم ، رفته به گردابی ،
مرا باید که دریابی ،
منم ، یک آسمان دردم ،
منم ، دریا شود قبرم ،
منم ، دنیا شود جبرم ،
منم ، پایان شده صبرم ،
منم ، یک ذره گردم ،
منم ، خواهم کسی همدم ،
منم ، برخود ستم کردم ،
دلم خون میشود هردم ،
منم ، از عشق گویانم ،
منم ، دردست درمانم ،
منم ، آمد به لب جانم ،
خداوندا ! بمیرانم !
        خداوندا ! بمیرانم ! 
             خداوندا ! بمیرانم !
                خداوندا ! بمیرانم !
                            خداوندا ! بمیرانم !
                                        .......

 

 

 

 

 

سلام:

امیدوارم که از آپ امروزم خوشتون اومدههههه باشه!

با نظراتتون منو همیاری کنید!

اگه نظرا زیاد بود!بیوگرافی خودمو براتون می نویسم!

پس اگه می خواهید بدونیدنظر بدید!

تا جمعه ی دیگه!

بای...

 

با عشق

بیتا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 12:5 PM  توسط °¤¤--»Bita«--¤¤° *.  |